|
لیلا حاتمی و پیمان معادی و دختر فرهادی نماینده 75 میلیون نفر بودند. اشکهای دختر فرهادی از پشت اون عینک کائوچویی اشکهای همه ما را جاری ساخت
54 جایره معتبر جهانی برای من شیرین است. در غرب 54 جایزه مال اصغر فرهادی است ولی در ایران با تاکیدی که بارها فرهادی کرده ، همه ما دخیلیم در این شادی...
چشمان اسپیلبرگ را میدیدم که خیره و با دقت داشت حرفهای زیبای فرهادی را گوش میکرد و احترام میگذاشت.
اونهاییکه امروز عصبی هستند ، نمیدانند که نبی اکرم فرمود ان الله یحب معالی الامور، خدا کارهای بزرگ را دوست دارد.
اونهاییکه از لج برنده شدن این فیلم ، دائم مردم را میترسانند که دشمنان و طراحان صهیونیست دارند نقشه میکشند برای بهم ریختن مردم ما، دقیق تر که باشند خودشان بیشترین بهم ریختگی را در روان مردم صلح دوست ایران فراهم میکنند.
قلم حرمت دارد که خداوند بدان قسم خورده. ن والقلم
بسته باد دست آنهاییکه شادی مردم این دیار موجب اضطرابشان میشود : غلت ایدیهم
-----------------------------------------------------------
ایرانیان بسیارى در سرتاسر جهان در حال تماشاى این لحظه اند و گمان میکنم خوشحال اند. نه فقط به خاطر یک جایزهى مهم یا یک فیلم یا یک فیلمساز. آنها خوشحال اند چون در روزهایى که میان سیاستمداران حرف از جنگ، تهدید، و خشونت تبادل میشود، نام کشورشان ایران از دریچهی باشکوه فرهنگ به زبان مىآید. فرهنگى غنى و کهن که زیر غبار سیاست پنهان مانده است. من با افتخار این جایزه را به مردم سرزمینم تقدیم مىکنم. مردمى که به همهی فرهنگها و تمدنها احترام مىگذارند و از دشمنى و کینه بیزار اند.»
اقتباس : سایت دکتر علیرضا شیری
فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد...
به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند، صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند...
اثرایتالو کالوینو
داستان زیر را یکی از دوستان نزدیک آقای آصف علی زر داری، رئیس جمهور پاکستان تعریف می کرد.
آقای آصف علی زر داری همسر خانم بی نظیر بوتو ، رئیس جمهور شهید پاکستان است.
پس از ترور خانم بوتو آقای زر داری به ریاست جمهوری رسید. در شب 6 دسامبر 2011 دچار یک حمله قلبی شد و صبح روز 7 دسامبر 2011 در بیمارستانی در دبی بستری گردید. سفارت پاکستان در امارات متحده عربی( UAE ) یک بیمارستان مجهز ایرانی را برای مداوای آقای زر داری در نظر گرفته بود اما دوستان آقای زر داری ترجیح دادند ایشان را در American Hospital بستری نمایند ، لذا یک اتاق VIP = very important people برای ایشان رزرو شد و مداوا بلافاصله آغاز گردید. بعد از شروع مداوا حاکم دبی شیخ محمد بن راشد المختوم از جریان مطلع شد و برای عیادت رئیس جمهور پاکستان وارد بیمارستان شد. ادامه داستان را از زبان دوست نزدیک آقای رئیس جمهور بخوانید.
((ساعت 11 صبح بود و آقای زرداری در اتاق و لامپ قرمز روی درب اتاق به نشانه هشدار روشن بود . از دور متوجه ورود شیخ بن راشد شدم. در ابتدا فکر کردم که شاید او فقط شباهت ظاهری دارد چون فقط یک پلیس همراه او بود، اما وقتی نزدیکتر شد یقین پیدا کردم که او همان حاکم دبی است. شیخ به آرامی در راهروی بیمارستان به سمت ما قدم بر می داشت و از کنار ده ها دکتر ، پرستار، مریض ، و مراجعه کننده می گذشت !! از تعجب گیج شده بودم . هیچ کس به او حتی نگاه هم نمی کرد چه رسد به ایستادن و سلام کردن. به اتاق رسید، با دیدن لامپ قرمز روشن، همانجا ایستاد. بعد از 10 دقیقه احساس کردم اگر من کاری انجام ندهم او همانجا می ایستد تا چراغ سبز شود. داخل اتاق رفتم و به رئیس جمهور اطلاع دادم که شیخ دبی 10 دقیقه است پشت در ایستاده است. آقای زرداری نگاهی به دکتر کرد و گفت: ممکن است 10 دقیقه معالجه را متوقف کنیم؟ دکتر لحظه ای فکر کرد و سپس سر خود را به نشانه رضایت تکان داد. پرستار وسایل را کناری نهاد، من هم شانه ام را به رئیس جمهور دادم و او خود را مرتب نمود. بیرون رفتم و شیخ را به داخل اتاق راهنمایی نمودم. شیخ بعد از احوالپرسی از وضعیت جسمانی و مراقبتهای پزشکی سئوال نمود . صحبتهای آنان جریان داشت که دکتر معالج وارد اتاق شد و رو به رئیس جمهور گفت: 10 دقیقه شما به اتمام رسیده است. شیخ می توانند اتاق را ترک کنند. حاکم دبی نیز از دکتر ، رئیس جمهور و من تشکر کرد و با همان وضعیتی که وارد شده بود از بیمارستان خارج شد.))
به نظر بنده این گونه الگوهای رفتاری ، امتحان هر ملت و کشور است. هر کشور پیشرفته ای، از تعارفات و تشریفات غیر ضروری مبرا است. اما کشورهای عقب مانده این تعارفات و تشریفات را بعد از برنامه های هسته ای خود در وهله ی دوم اهمیت قرار می دهند.
فقط کافی است با یکی از مسئولین ارشد کشور خودمان به بیمارستانها بروید. یا دوره های مدیران ارشد کشوری و لشکری خودمان را مشاهده کنید. قبل از رسیدن آنها ده ها ماشین نیروی انتظامی و صدها دوست و آشنای کلیدی به آنجا خواهند رسید.چندین پلاکارد خوش آمد گویی و تملق گویی نصب خواهد شد. تمامی کارمندان لباس نو پوشیده و به استقبال خواهند رفت. دیگر کسی حال مریض را نمی پرسد.ترافیک خواهد شد و حتی آمبولانس ها هم بعد از چندین بار ناله آژیر خطر باز هم نمی توانند بیمار خود را به موقع به بیمارستان برسانند. اما مسئولین در کشورهای پیشرفته وقتی وارد بیمارستان می شوند نه پلاکاردی می بینند و نه ترافیکی به وجود می آورند. آنها با هر پست و منزلتی می دانند که باید برای عیادت از بیماران باید از مسئول بخش و پزشک معالج اجازه بگیرند. در ژوئن 2011 ، دیوید کامرون نخست وزیر انگلستان وارد بیمارستان ST guys Hospital شد و با مریضی به نام اندریو سارتن ملاقات نمود. او در اتاق مریض نشسته بود که مسئول بخش ارتوپدی بیمارستان وارد اتاق شد و با فریاد پرسید: چرا بدون اجازه و هماهنگی وارد اتاق بیمار شدید؟ نخست وزیر بریتانیا در مقابل ده ها پزشک و پرستار و بیمار و همراهان آنها از دکتر عذر خواهی نموده و از بیمارستان خارج شد. شاید شما هم بتوانید این ویدیو را در یوتیوب مشاهده کنید. شاید خوانندگان خوب من باز هم اعتراض کنند که آقا ، آنجا تمدن و دموکراسی 300 ساله دارد ما نباید خود را با بریتانیا که به مدت 100 سال خورشید در آن غروب نمی کرده مقایسه کنیم. Ok . بگوییم این بار هم حق با شماست . اما آیا دبی هم از ما متمدن تر و دارای سابقه بهتری است؟ آنها که هم مسلمانند و هم عرب . اگر آنها از اروپا و انگلستان می توانند آداب معاشرت در بیمارستان و هزاران جای دیگر را یاد بگیرند چرا ما نمی توانیم؟! آیا برای اینگونه یادگیری هم باید منتظر باشیم مجلس قانون تصویب کند؟ رئیس جمهور عوض شود؟ شورای نگهبان باز بینی کند؟ رهبری دستور صادر کند؟ یا بعد از نماز جمعه تظاهرات گسترده ای باید انجام گیرد؟ آیا اینکه ما آداب معاشرت در مکانهای مختلف را نمی دانیم یا اگر هم می دانیم رعایت نمی کنیم دسیسه آمریکا و اسرائیل است؟ شاید هم باید تمامی کفار ، یهودیان و اروپایی ها از بین بروند تا ما بتوانیم آداب معاشرت را رعایت کنیم!!! یادمان باشد آداب معاشرت مردم و مسئولین یک کشور از اصول اولیه پیشرفت و رشد آن کشور حکایت دارد و ما هر قدر هم که به فناوریهای کوچکتر از نانو دست پیدا کنیم ،بدون رعایت آداب معاشرت باز هم کشوری جهان سومی محسوب خواهیم شد. مسئولین ما برای نماز هم که می ایستند اطرافشان پر می شود از نگهبان و دوستان و خبر نگاران.
تا کی باید تنها شاهد پیشرفت دیگران باشیم؟ راستی بعد از دبی نوبت کیست که از ما پیشی بگیرد؟
اقتباس از سایت دکتر علیرضا شیری
درختان را دوست می دارم
كه به احترام تو قيام كرده اند
و آب را
كه مهر مادر توست،
خون تو شرف را سرخگون كرده است:
شفق ، آينه دار نجابتت,
و فلق محرابي
كه تو در آن نماز صبح شهادت گزاردي.
در فكر آن گودالم
كه خون تو را مكيده است
هيچ گودالي را چنان رفيع نديده بودم
در حضيض هم مي توان عزيز بود
از گودال بپرس!
***
شمشیری که بر گلوی تو آمد
هر چیز و همه چیز را در کائنات
به دو پاره کرد :
هر چه در سوی تو : حسینی شد
و دیگر سو : یزیدی
اینک ماییم و سنگها
ماییم و آبها
درختان ، کوهساران ، جویباران ، بیشه زاران
که برخی یزیدی
و گرنه حسینی اند
خونی که از گلوی تو تراوید
همه چیز و هر چیز را در کائنات ، به دو پاره کرد !
در رنگ !
اینک هر چیز ، یا سرخ است
یا حسینی نیست !
***
آه
اي مرگ تو معيار!
مرگت چنان زندگي را به سخره گرفت
و آن را بي قدر كرد
كه مردني چنان،
غبطه بزرگ زندگاني شد!
***
تو را بايد تنها در خدا ديد
هر كس ،هر گاه ، دست خويش
از گريبان حقيقت بيرون آورد
خون تو از سرانگشتانش تراواست
***
چندان تناوري و بلند
كه به هنگام تماشا
كلاه از سر كودك عقل مي افتد
***
اي خدای گون!
مرگ در پنجه ی تو
بیچاره تر از پروانه یی ست
که کودکان در دست گیرند
و یزید ، بهانه ای.
دستمال پلیدی
که ستم در آن تف شده ست
و در زباله ی تاریخ ؛
فگنده شده ست.
یزید کلمه نبود
دروغ بود
زالویی درشت
که اکسیژن هوا را می مکید.
مخنثی که تهمت مردی بود
بوزینه ای با گناهی درشت:
"سرقت نام انسان"
و سلام بر تو
که مظلوم ترینی
نه از آن جهت که عطشانت شهید کردند
بل از این رو که دشمنت این است
***
يا ذبيح الله
تو اسماعيل برگزيده ی خدايي
و روياي به حقيقت پيوسته ي ابراهيم
***
مرگ تو
مبدا تاريخ عشق
آغاز رنگ سرخ
معيار زندگي است
***
خط تو با خون تو آغاز مي شود.
از آن زمان كه تو ايستادي
دين راه افتاد
و چون فرو افتادي
حق برخاست.
***
هيچ شاخه اي نيست
كه شكوفه سرخ ندارد
و اگر ندارد
شاخه نيست
هيزمي است ناروا بر درخت مانده
***
یاثارالله
آن باغ مینوی که تو در صحرای تفته کاشتی
با میوه های سرخ
با نهرهای جاری خوناب
با بوته های سرخ شهادت
و آن سروهای سبز دلاور،
باغی ست که باید با چشم عشق دید
اکبر را
صنوبر
بوفضایل را
و نخل های سرخ کامل را
***
و رد خونت
راهی
که راست به خانه ی خدا می رود...
***
اي باغ بينش
ستم ، دشمني زيباتر از تو ندارد
و مظلوم ، ياوري آشناتر از تو
تو كلاس فشرده تاريخي
كربلاي تو
مصاف نيست
منظومه بزرگ هستي است.
طواف است.
***
پايان سخن
پايان من است
تو انتها نداري...
موسوی گرمارودی
ارزش واقعی انسان به چیست؟
علامه محمد تقی جعفری میگفتند:
برخی از جامعه شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضوع این بود: «ارزش واقعی انسان به چیست».
برای سنجش ارزش بسیاری از موجودات، معیار خاصی داریم. مثلا معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است. معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیت آن است. معیار ارزش پول پشتوانه آن است؛ اما معیار ارزش انسانها در چیست.
هر کدام از جامعهشناسان، سخنانی گفته و معیارهای خاصی ارایه دادند.
مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روزمهرداد اوستابه همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند.
مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود. سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستابه فرانسه می رود .
در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود. و در نامه ای از مهرداد اوستامی خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید.
وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم
كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم
مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم
چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم
بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم
نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم
جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم
به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم
وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟
بی تو دلم میگیرد
و با خودم میگویم
کاش آن یک بار که دیدمت
گفته بودم
که بی تو گاه دلم میگیرد
که بی تو گاه زندگی سخت میشود
که بی تو گاه هوای بودنت دیوانهام میکند
اما نمیگفتم
که این «گاه» ها
گهگاه
تمامِ روز و شب من میشوند
آن وقت بغض راه گلویم را میگیرد
درست مثل همین روزها ...
یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تنش از گل سرخ.
اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد.
و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.
دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم.
اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.
*
سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.
*
و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند.
پس قلبت را بیاموز که:
عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر
*
آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.
عرفان نظرآهاری