تبليغاتX
چشمانت را برای دیدن ببند

تحماْ شنیدید که می گن در هر پیشامد و اتفاقی خیری وجود داره.فهم این خیر درست مثل رمز گشایی است. انگار خیر هر اتفاقی ،رمز اون اتفاق است.

یه مدتی است که صدام گرفته و با نفس حرف می زنم.وقتی که مرز گشایی کردم(موفق شدم فقط یکی از رمزهاشو باز کنم)، دید که چه اتفاق خوبیه،چون علاوه بر اینکه اطرافیانم مدتی از صدای من در آسایش زندگی می کنند، معلومم شده که حرف زدن چه کار سختیه!!! قبل از گرفتگی صدام ،خیلی راحت حرف می زدم،اما حالا این کار را به سختی انجام می دم و این باعث می شه که فقط چیز های مهم رو بگم. اون وقت معلوم می شه که چه قدر حرف های غیر مهم و غیر ضروری برای گفتن دارم و می گم. چقدر آلودگی صوتی ایجاد می کنم!! وقتی آدم صداش می گیره یاد صدای بی صدا می افده،یاد حرف های بی صدا!! یاد گوشی که بی صدا می شنود!! وقتی دیگران نتونن صداتو بشنون و شهوت سخن گفتن هم هنوز به کنترلت در نیامده، اون موقع با خوت حرف می زنی،گفت و گوی درونی. یادت نمی آد آخرین باری که با خودت حرف زدی کی بوده؟! و بعد از خودت یاد خدایت می اوفدی و اینکه چند وقته با خدات حرف نزدی!! راستی چند وقته با خودت خلوت نکردی؟؟ چند وقته با خدات تنها نبودی؟؟ چند وقته با خودت راجع به خودت و با خدات راجع به خدا حرف نزدی؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط دوست چشم بستتون  | 

هرچه بیشتر عمر می کنم ، بیشتر اطمینان پیدا می کنم که تفاوت عمده ی انسانها، تفاوت بین ضعیف و قوی، بین انسانهای بزرگ و کوچک میزان توانایی یا اراده ی استوار یا خلل ناپذیر آنهاست.به این معنی که انسان قدرتمند هنگاهی که هدفی برای خود مشخص می کند، دو راه بیشتر ندارد: یا مرگ یا پیروزی.

سرتوماس فاول باکستون

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط دوست چشم بستتون  | 

 

عاشق شدن.

آنقدر بخندی که دل درد بگیری.

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری!

برای مسافرت بری یه جای زیبا.

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی.

به رخت خواب بری و به صدای بارون گوش بدی.

از حموم که بیرون اومدی ببینی حولت گرمه.

آخرین امتحانت رو خوب بدی.

کسی که زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش، بهت تلفن کنه.

تو جیب شلواری که از پارسال ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی.

برای خودت تو آینه شکلک دربیاری و بهش بخندی.

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعت ها طول می کشه.

بدون دلیل بخندی.

بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره تعریفتو می کنه.

از خواب پاشی ببینی که یم تونی چند ساعت دیگه هم بخوابی.

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می آره.

عضو تیمی باشی.

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی.

دوستای جدید پیدا کنیث.

وقنی"اونو" می بینی دلت هوری بریزه پایین.

لحظات خوبی رو با دوستات سپری کنی.

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی.

یه دوست قدمی رو دوباره ببینی و ببینی که هرچ فرقی نکرده!

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنه.

یکی رو داشته باشی که میدونی دوستت داره.

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارای احمقانه ای می کردند و بخندی و بخندی و... بازهم بخندی.

 

اینها بهترین لحظات زندگی هستن،قدرشون رو بدونیم.

زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد

یک هدیه است که باید بازش کرد.

 اقتباس از وبلاگ آقای ابوالفضل طوسی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط دوست چشم بستتون  | 

 حميد مصدق خرداد 1343:

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


 جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق:

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت!

+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط دوست چشم بستتون  | 

دختر كوچولوي از مردی پرسید:اگر كوسه ها آدم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر مي شدند؟
مرد پاسخ داد: البته! اگر كوسه ها آدم بودند توي دريا براي ماهيها جعبه هاي محكمي مي ساختند و همه جور خوراكي  توي آن مي گذاشتند مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد هواي بهداشت ماهي هاي كوچولو را هم داشتند. براي آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد گاهگاه مهماني هاي بزرگ بر پا مي كردند چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است.
براي ماهي ها مدرسه مي ساختند و به آنها ياد مي دادند كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند درس اصلي ماهيها اخلاق بود. به آنها مي قبولاندند كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند. به ماهي كوچولو ياد مي دادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند و چه جوري خود را براي يك آينده زيبا مهيا كنند.آينده يي كه فقط از راه  اطاعت به دست مي آييد .اگر كوسه ها آدم بودند در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت از دندان كوسه تصاوير زيبا ورنگارنگي مي كشيدند ته دريا نمايشنامه ييروي صحنه مي آوردند كه در آن ماهي كوچولو هاي قهرمان شاد وشنگول به دهان كوسه ها شير جه ميرفتند همراه نمايش آهنگهاي محسور كننده يي هم مي نواختند كه بي اختيار ماهيهاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها مي كشاند. در انجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت كه به ماهيها مي آموخت :"زندگي واقعي در شكم كوسه ها اغاز ميشود."

"برتولد برشت"

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط دوست چشم بستتون  | 

در جزیره ای زیبا تمام حواس آدمی زندگی می کردند: ثروت،شادی،غم،غرور و عشق.  روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده کردند و از جزیره رفتند.همه جز عشق.او عاشق جزیره بود و می خواست تا آخرین لحظه در آن بماند.

وقتی جزیره زیر آب فرومی رفت،عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:"آیا می توانم با تو همسفر شوم؟" ثروت گفت :"نه،من مقداری زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."

عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود،کمک خواست.غرور گفت:"نه،نمی توانم تورا با خودم ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."

غم در نزدیکی عشق بود.پس عشق به او گفت:"اجازه بده تا من با تو بیایم." غم با صدایی حزن آلود گفت :"آه ،عشق،من خیلی ناراحتم و احتیاج به تنهایی دارم."

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما او آنقدر شاد و هیجانزده بودکه حتی صدای عشق را نشنید.

آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق را ناامید و ناامیدتر می کرد.که ناگهان صدایی سالخورده به او گفت:"بیا عشق،بیا با من برویم." عشق آنقدر خوشحال شد که فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد.سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود رفته! عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود رفت از او پرسید:"آن پیرمرد که بود؟" عشق پاسخ داد :"زمان".عشق گفت :"زمان؟! اما چرا او به من کمک کرد؟" علم لبخندی خردمندانه زد و گفت :"زیرا تنها زمان است که قادر به درک عظمت عشق است."

برای آنان که عشق می ورزند،زمان را هیچگاه آغاز و پایانی نیست.چون تنها زمان است که می تواند معنای واقعی عشق را متجلی سازد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط دوست چشم بستتون  | 

اکثر مردم چون با درجات نظامی آشنایی ندارند به هر افسر یا درجه داری می گویند: جناب سروان. پس کسی که به هر نظامی می گوید جناب سروان یا اصلا درجات نظامی را نمی شناسد و یا تفاوت بین آنها را درک نمی کند.
بعضی از دختر خانم ها و آقا پسر ها، به محض اینکه از کسی خوششان می آید، به هیجانشان درجه ی "عشق " می دهند . بدون اینکه به میزان و جنس آن علاقه و زمینه های آن علاقه مندی توجه کنند.
یک ستوان دو، برای رسیدن به سروانی 8 سال باید خدمت کند یعنی 4 سال تا ستوان یکمی واز آن درجه 4 سال تا سروان شدن؛ بیاید ،برود، بیاموزد و آزمون دهدو...
علاقه هم مثل درجات نظامی سلسله مراتب دارد و از آشنایی شروع میشود و تا دوستی ، صمیمیت و عشق  ادامه پیدا میکند.
در اکثر موارد وقتی جوان (یا نوجوان) احساس می کند عاشق کسی شده ،در واقع فرصت یا زمینه انتخاب دیگری را نداشته و برای اولین بار با موقعیتی مواجه شده که اساسا عشق نبوده ، احساسی که با نگاه و برخورد اول معمولا به سادگی ایجاد می شود و اغلب پایدار نیست.

خیلی وقتها احساس نخستین برخورد ویژه  با جنس مخالف با عناوینی چون آشنایی یا هر چیز دیگری چون با هیجانات دیگری همراه می شود ؛ مثل استرس، اضطراب و خجالت و البته هیجان جنسی و... حال غریبی را در فرد به وجود می آورد و جوان فورا آن حس و حال را جناب عشق لقب می دهد و دیگران را عاجز از درک عمق و ژرفای آن عاشقی! میداند.

اشتباه دیگر این است که این هیجان زود گذر را با حالت دائمی عاشق بودن اشتباه میگیرند و بعد از مدت کوتاهی دلبستگی هیجان انگیزی که به وجود آمده به تدریج تحلیل می رود و کم کم اختلافات بروز می کند و سرانجام سرزنش های دو جانبه باقیمانده هیجانهای اولیه را از بین می برد و... هر یک تمام اهالی جنس مقابل را به بی وفایی وسست عهدی متهم میکنند که تمام دخترها بی وفایند یا تمام پسرها عهد شکن.

عشق محصول صمیمیت و صمیمیت محصول دوستی و دوستی محصول رفاقت و رفاقت  از اشتراکاتی مثل همسایگی، همکلاسی، همکاری وهم ... ناشی می شود (معمولا هر هم... منجر به رفاقت نمی شود و در همان حد می ماند و البته لزومی هم ندارد.) ونقطه شروع؛ آشنایی و شناخت است. بین درجه آشنایی تا عشق خیلی فاصله است.
در عشق حقیقی ورابطه ی با خدا نیز این چنین است.

خدا خوان تا خدا دان فرق دارد
كه حيوان تا به انسان فرق دارد

بدينسـان از خدا دان تا خدا ياب
زانســان تا به سبحان فرق دارد
افتباس از سایت شخصی آقای شهاب مرادی
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط دوست چشم بستتون  | 

درست 1175 سال پیش شبه جمعه بود که به این دنیا آمد.ادرحالی آمد که ، معتصم عباسی به رسم پادشاهان جباری چون نمرود و فرعون خواست که از تولد نوزادان جلوگيری کند. معتصم حتی مادران بيگناه را کشت و قابله هايی را پنهانی به خانه ها فرستاد تا از زنان باردار خبر دهند. همه این کارها را انجام داد تا او نیاید.چون شنیده بود اگر او بیاید تمام دنیا را از وجود شرک و جهل و ستم و فقر و هرچه کا خدا دوست ندارد نجات می دهد. معتصم نمی خواست او به دنیا آید ولی خدا می خواست و خواست خدا بالاترین خواست است.

1175 سال پیش چنین شبی متولد شد و قبل از آنکه دست ناپاک دشمنان به او برسد غایب شد و غایب ماند و ماند... . بعد از گذشت 1170 یا 1171 سال از امامتشان کم کم به این تیجه می رسیم که او غایب نیست بلکه انسانها هستند که از حضور او غایبند و با ظهور او مانیز از حاضر درگاه او می شویم.انشالله

عمریست که از حضور او جا ماندیم         در غیبت سرد خویش تنها ماندیم

او منتظر است تا که ما برگردیم                ماییم که در غیبت کبری ماندیم

نمی دانم چرا در شب میلادش بیشتر دلم از درد دوری خورشید سخن می گویید!!! به دل می گویم : شب عید است، شاد باش.فسرده آه می کشد و باز از ابرها گناه که روی خورشید را گرفته است برایم مرثیه سرایی می کند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط دوست چشم بستتون  | 

هرگاه از ما در مورد یکی از پدیده های طبیعی بپرسند بی درنگ یا با کمی تحقیق پاسخ می دهیم، یا اگر از فلان آدم که در آنسوی دنیا زندگی می کنه یا صد سال پیش می زیسته از ما پرسش شود دقیق و جامع پاسخ گو هستیم.

اما اگر از ما راجع «خودمان» سوال کنند چه ؟ چه می گوییم؟؟ از اطلاعات شناسنامه ای و موقعیت شغلی و تحصیلی یا محل زندگی فعلی مان می گوییم.اما آیا «من» فقط همانی هستم که در شناسنامه ام آمده؟ پس روحم چه؟؟ اگر وجود هر انسان شامل جسم و روح است، پس روح را کی معرفی کنیم؟ اصلاً روح و روحیه خود را می شناسیم که بخواهیم برای شخص دیگری معرفی کنیم؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط دوست چشم بستتون  | 

وبلاگ پیش رو شامل مطالب متعددی است که در آن تعمداً بخش معرفی خودم(نویسنده وبلاگ) حذف شده. به پیشنهاد استاد عزیزم که لطف کردند نظرشان را درمورد وبلاگ به این حقیر انتقال دادند، تصمیم گرفتم این بخش حذف شده، دیگر حذف شده نباشد.

درست 24 روز از پایان سال مانده بود که این حقیر در حالی که بیمار نبودم ، در بیمارستان چشم سرم را به جمال این دنیا روشن کردم.ولی چشم دلم (آن هم اندکی) سال گذشته همین موقع ها یا کمی قبل تر، به کمال این دنیا روشن شد. حالا درست نمی دانم چشم سر به جمال دنیا باز کردن تولد است یا چشم دل به کمال دنیا باز کردن .(البته ناگفته نماند چشم باز کردن و دیدن برای نابینای مادرزادی که جهان پیش چشمانش سیاه سیاه است، کمی خاکستری دیدن است!!). بهمن 85 وارد دانشگاه شدم و بهمن 87 با کاردانی عمران خارج شدم.مهر ۸۸ دوباره وارد دانشگاه می شم و سعی می کنم هیچ وقت از دانشگاه خارج نشوم،فقط دانشگاه عموض کنم!!

از داردنیا ، یک دنیا و یک خانواده دارم.از صمیم قلب باور دارم که خداوند دوتن از بهترین بندگانش را پدر و مادر من قرار داده.ولی نمی دانم چطور باید نشان دهم که قدر دان این نعمت بزرگ هستم؟!

یه کم آروزی کوتاه مدت دارم و کمتر از یه کم هم آرزوی بلند مدت.هروقت شیطان می خواهد دلم را نسبت به آرزوهای بلند مدتم سرد کند،به دلم می گویم : اگر غیرممکن بود خداوند آن را در ذهن قرار نمی داد.پس اگر تحقق این آرزوی بزرگ را تخیل می کنم، کسی نمی تواند بگوید برآورده نمی شود!

مطالعه کتاب، وبلاگ و سایت و گوش دادن سخرانی معدود افرادی را دوست دارم.بیشتر از این کارها ، تفکر پیرامون مساله ی ذهنی را دوست دارم.هیچ چیز را با نتیجه ای که از یک معمای ذهنی بعد از کلی کلنجار رفتن با آن می گیرم را دوست ندارم.

 دیگر سرتان را با سخن از «خودم» به درد نمی آورم.امیدوارم « من » های متعددی که در این نوشته می خوانید شما را به این فکر که «او مغروراست » نرسانده باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط دوست چشم بستتون  | 

ایام فاطمیه، روزهای خاصی است!! ایام فاطمیه شروع استخوان به گلو و دم نزدن اهل بیت است. روزهای فاطمیه بوی غربت علی و وداغ فاطمه می دهد. خداحافظ گفتن علی به فاطمه اش و سلام او به چاه به گوش می رسد.نمی شنوی؟؟ حق داری که نشنوی!!آخر آنها آرام گریه می کنند و در دل فریاد می زنند که مبادا دشمنان بشنوند و بی شرمی را از حد اعلا بگذرانند و به جنازه فاطمه هم بی حرمتی کنند!! مبادا فکر کنی دشمنان فاطمه ۱۴۰۰سال پیش بودند و مردند ...نه!!آنها هنوز هم هستند!! مگر نشنیدی ۲۸صفر گذشته بانویی را به جرم گریه پشت در خانه حضرت در بقیع با ضربات باتوم کشتند؟! آهسته گریه کن...مثل زینب...مثل حسن...مثل حسین...مثل علی..نه!!علی آهسته گریه نمی کنه...طاقتش طاق شده...!!حق دارد...بعد پیامبر دلش با فاطمه اش خوش بود،فقط فاطمه را داشت...اما حالا...چاه را دارد. در ایام فاطمیه نمی دانم بر سوگ فاطمه و در فراق او بگریم یا در مظلومیت علی فریاد سر کنم؟؟ ایام فاطمیه روز های دیدن و دم فرو بستن اهل بیت از همان ابتدا تا به اکنون است.

بر حاشیه برگ شقایق بنویسید   گل تاب فشار در و دیوار ندارد

الهم عجل لولیک الفرج

در ایام پرفیض فاطمیه ما را از دعای خیر خود محروم نسازید.

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 2:37 قبل از ظهر  توسط دوست چشم بستتون  | 

نامه عاشقانه امام خميني به همسرشان 
همسر عزيزم 
تصدقت شوم؛ الهي قربانت بروم؛ در اين مدتي که مبتلا به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم، متذکر شما هستم و صورت زيبايت در آيينه‌ي قلبم منقوش است. عزيزم؛ اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. (حال) من با هر شدتي باشد مي‌گذرد ولي بحمدالله تاکنون هر چه پيش آمده، خوش بوده. الآن در شهر زيباي بيروت هستم. حقيقتاَ جاي شما خالي است. فقط براي تماشاي شهر و دريا، خيلي منظره‌ي خوش دارد. صد حيف که محبوب عزيزم، همراهم نيست که اين منظره‌ي عالي به دل بچسبد. به هر حال امشب، شب دوم است که منتظر کشتي هستيم. از قرار معلوم و معروف يک کشتي فردا حرکت مي‌کند... . خيلي سفر خوبي است. جاي شما خيلي خيلي خالي است. دلم براي پسرت ( سيد مصطفي ) قدري تنگ شده... . 
 
ايام عمر و عزت مستدام  
تصدقت؛ قربانت روح ا... 
 
منبع : www.tebyan.net

برگرفه از سایت شخصی آقای شهاب مرادی

+ نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 8:46 قبل از ظهر  توسط دوست چشم بستتون  | 

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی سخت.گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد. نفس نفس میزد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید. دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد. خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم نفس خداست.

مورچه دانه ار دوباره روی دوشش گذاشت و به خدا گفت : گاهی یادم می رود که هستی، کاشکس بیشتر می وزیدی. خدا گفت : همیشه می وزم ،نکند دیگر کمم کرده ای. مورچه گفت : این منم که گم می شوم. بس که کوچکم،بس که ناچیز و خردم. نقطه اس که بود و نبودش را کسی نمی فهمد. خدا گفت : اما نقطه سر آغاز هر خطی است.مورچه زیر گندمش گم شدو گفت : من اما سر آغاز هیچم ، ریزم و ندیدنی.من به هیچ چشمی نخواهم آمد.

خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است می بیند.چشمهای من همیشه بیناست.

مورچه این را می دانست اما شوق گفتگو داشت.شوق ادامه گفتن.پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم.نبودنم را غمی نیست.

خدا گفت: اما اگر تو نباشی ، پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و را رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نودنت کار این کارخانه ناتمام است.مورچه خندید و دانه از دوشش دوباره افتاد.خدا دانه را به سمتش هل داد.هیچکس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک ، مورچه ای با خدا گرم گفتگو است.

همین...

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط دوست چشم بستتون  | 

خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد:
او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد.
او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد.
او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد
+ نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط دوست چشم بستتون  | 

پدر بزرگ، درباره چه می نویسید؟
-درباره تو پسرم، اما مهمتر از آن چه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم.
می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:
اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !
پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی،
در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :
صفت اول: 
می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم: 
باید گاهی از آن چه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر، پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم: 
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.
صفت چهارم: 
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سرانجام
پنجمین صفت مداد:
همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان از هر کارت در زندگی ردی به جا می گذاری.سعی کن حرکات تو هشیارانه باشد. بدان که چه می کنی

منبع:گروه الهه موفقیت 

+ نوشته شده در  جمعه 21 فروردین1388ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط دوست چشم بستتون  | 

معلى بن خنيس گويد: در روز نوروز بر امام صادق عليه‏السلام وارد شدم، ايشان فرمودند كه آيا اين روز را مى‏شناسى؟
عرض كردم: فدايت گردم اين روز، روزى است كه ايرانيان آن را گرامى داشته و به يكديگر هديه مى‏دهند، امام صادق، عليه‏السلام، فرمودند: قسم به خانه عتيقى كه در مكه هست اين ( نوروز ) ريشه طولانى و قديمى دارد و برايت آن را توضيح مى‏دهم تا از آن مطلع شوى...‌‌‍‍‌‌
حضرت فرمود: اى معلى! نوروز، روزى است كه خداوند در آن از بندگان خويش ميثاق گرفت كه جز او را عبادت و پرستش نكرده و به او شرك نورزند و به فرستادگان و پيامبرانش و نيز ائمه هدى ايمان بياورند...
نوروز روزى است كه كشتى نوح بر كوه جودى كناره گرفت و... 
و درست در همين روز است كه پيامبر اسلام، حضرت على را بر شانه خود گذاشت تا او بتهاى قريش را از بيت الحرام پايين كشيد و آنها را درهم شكست.
نوروز روزى است كه پيامبر به اصحابش دستور داد تا در مورد خلافت و ولايت مؤمنان با حضرت على عليه‏السلام بيعت كنند....
و نوروز روزى است كه حضرت على عليه‏السلام، بر اهل نهروان پيروز شد و ذوالثديه را كشت و نوروز روزى است كه قائم ما در آن روز ظاهر مى‏گردد
و بالاخره نوروز روزى است كه قائم ما در اين روز بر دجّال پيروز مى‏شود و او را بر زباله‏دان كوفه آويزان مى‏كند و
« ما من يوم نـيـروز إلاّ و نحن نتوقّع فيه الـــــفـرج، لانّه من ايامنا وايام شيعتنا »
و هيچ نوروزى نيست مگر آنكه ما در آن روزانتظار فرج (ظهور و پيروزي امام مهدي «عج») را  داريم چرا كه اين روز، از روزهاى ما و شيعيان ما است كه ايرانيان آنرا گرامى دشته ولى شما (اعراب) آنرا ضايع نموديد ...
روز اهل بيت ، روز فرج بر شما مبارك.

اقتباس از سایت شخصی آقای مرادی

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 8:11 قبل از ظهر  توسط دوست چشم بستتون  | 

شيخ عطار داستان صوفي را ذکر مي‌کند که در راهي با دختر پادشاه همسفر بود، باد پرده محمل را کنار زد، او صورت دختر را ديد و عاشق جمال او شد (به منظور اين که چون حجاب کنار رود جمال جلوه کند، عشق ظهور يابد).دختر که مي‌خواست آن صوفي عاشق را امتحان کند گفت:

گر بيني خواهرم را يک زمان        تير مژگانش کند پشتت کمان

صوفي نادان بدان سوي نگريست، دختر گفت: او را از من دور کنيد که او عاشق نيست.

تا کسي در عشق من چون دلنواز         ننگرد  هرگز  به  سوي هيچ باز
قصه ابليس و اين قصه يکي‌ست           مي‌ندانم تا که را اينجاش کيست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط دوست چشم بستتون  | 

ارزش تو به اندازه آن چیزی است که به آن دل می بندی پس مواظب باش که به کمتر از بی نهایت عشق ، دلبسته نشوی.

قدر خودت و ارزشت را بدان تا زمین و زمان و مایحتوی هم ارزش تو را بدانند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط دوست چشم بستتون  | 

مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمين خورد! 
 و دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. يک بار ديگر لباسهايش را عوض کرد و راهي خانه خدا شد. 
 در راه به مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسيد. 
 مرد پاسخ داد: (( من ديدم شما در راه به مسجد دو بار به زمين افتاديد.از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. 
 مرد اول از او فراوان تشکر مي کرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه دادند. همين که به مسجد رسيدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست  کرد  تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. 
 مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري مي کرد. 
 مرد اول درخواستش را دوبار ديگر تکرار کرد و مجدداً همان جواب را مي شنید. 
 مرد اول سوال مي کند که چرا او نمي خواهی وارد مسجد شوی و نماز بخوانی؟ 
 مرد دوم پاسخ داد: ((من شيطان هستم.)) مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد. 
 شيطان در ادامه توضيح مي دهد: ((من شما را در راه به مسجد ديدم و اين من بودم که باعث زمين خوردن شما شدم.وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز کرديد و به راهمان به مسجد برگشتيد، خدا همه گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بيشتر به راه مسجد برگشتيد. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشيد. من ترسيدم که اگر يک بار ديگر باعث زمين خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشيد. بنا براين، من سالم رسيدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

نتیجه: یه کاری کنیم که شیطان مجبور بشود روشنایی راهمان را روشن کند(شیطان ما را از تاریکی دربیاورد!!)

اقتباس از سایت آقای شهاب مرادی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط دوست چشم بستتون  | 

با دستانت یک پروانه را می گیری،می خواهی ببینی زنده است یا مرده. اگر دستانت را باز کنی فرار می کند ، اگر محکم بگیریدس می میرد!! دوست داشتن یه چیزی شبیه گرفتن بروانه است!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط دوست چشم بستتون  |